سلام دوستان خوبم.میلاد حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیهاراتبریک عرض می کنم.داستان زیرداستانی واقعی است که توسط راویان شاهددرمیدان نقل شده و به رشته تحریردرامده و درمورد عنایت وکرامت حضرت فاطمه سلام الله علیهابه گردان حضرت معصومه سلام الله علیهادرزمان جنگ ایران و عراق می باشد.باهم تحت عنوان "پسران فاطمه "می خوانیم:

پسران فاطمه
امتداد خاکريز پر بود از سنگرهاي کوچک و بزرگ. آن شب برخلاف شبهاي پيش، از آتش دشمن خبري نبود. هلال کوچک ماه، گاه و بيگاه خودش را پشت تکّههاي ابر پنهان ميکرد. فرمانده گردان نيروها را در حسينيه قرارگاه جمع کرد:
ـ برادرا يه صلوات بفرستند!
فرمانده به نقشه روي ديوار اشاره کرد. جهتي را نشان داد و گفت:
ـ ساعت يک نيمه شب حرکت ميکنيم؛ از اين مسير. خوب دقت کنيد! اين معبر ديشب به وسيله بچههاي اطلاعات عمليات شناسايي شده. بايد تا ساعت 4 صبح به گردان حضرت معصومه ملحق بشيم. اگه موفق نشيم، فردا دشمن محاصرشون ميکنه. قيچي ميشن، ارتباطشون با نيروهاي خودي قطع ميشه. به حول و قوه خدا، سه ساعته به مقصد ميرسيم. يک ساعت وقت داريد آماده شيد. راستي، وصيتنامه فراموش نشه! بهشتيا صلوات دوم را بلندتر بفرستن!
ـ اللهمَّ صَلِّ علي مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد.
* * *
نيروها پشت سر هم به ستون يک حرکت ميکردند. بيابان در سکوت محض بود. ناگهان منور عراقيها در آسمان شب درخشيد و همه جا را روشن کرد. بچهها روي زمين دراز کشيدند. فرمانده که پيشاپيش آنها بود، به روبهرو خيره شد. يک ميدان بزرگ مين، مقابل آنها خودنمايي ميکرد. بيسمچي گردان گفت:
ـ حاجي اينجا که ميدون مينه!
ـ ميبينم!
مگه نگفتي معبر شناسايي شده؟
ـ بچههاي اطلاعات اسمي از ميدون مين نياوردن. به نظرم دشمن تازه، کار گذاشته!
نور منور آرام آرام به خاموشي گراييد. فرمانده به فکر فرو رفت.
بيسيمچي جوان گفت:
ـحالا چکار کنيم حاجي؟ توي تله افتاديم!
فرمانده نيروهايش را جمع کرد.
ـ يه خبر بد! به مانع برخورديم. يه ميدون بزرگ مين! اصلاً فرصت نداریم. الآن وقت پاک سازی نیست.
ولولهای در جمع افتاد. یکی از نیروها گفت:
ـ حاجی! چند نفر داوطلب بشن، برن روی مین خط باز میشه!
بقیه حرفش را تأیید کردند:
ـ ما حاضریم.
ـ نه،اگر مین منفجر بشه، لو میریم. اینجا رو آتش بارون میکنن. صبر کنید شاید راهی وجود داشته باشد.
فرمانده این را گفت و به فکر فرو رفت.
* * *
از بچهها فاصله گرفت. کمی آن طرفتر نزدیک میدان مین به نماز ایستاد. نماز توسل به فاطمه زهرا نیروها از برنامه توسل او خبر داشتند. نماز که تمام شد، سر بر مهر گذاشت و شروع به گفتن ذکر کرد.
ـ یا فاطمة اغیثینی! یا فاطمة اغیثینی!
بقیه هم شروع به راز و نیاز کردند. هر کدام به گوشهای پناه بردند. اشک میریختند و دعا میکردند. کم کم متوجه فرمانده شدند. پروانهوار دورش حلقه زدند. او در سکوت بیابان ناله میکرد و فاطمه را صدا میزد. لحظاتی بعد گونهاش را روی خاک گذاشت آن قدر گریه کرد که تمام صورتش غرق گل شد. آن چنان مناجات میکرد که گویی حضور هیچ کس را احساس نمیکرد.
آهسته چیزهایی را زمزمه میکرد. ناگهان برای لحظاتی ساکت شد. همه محو او شده بودند. سر از سجده برداشت و گفت:
ـ بچهها! آماده حرکت باشید. بی بی راه را نشان داد! بی بی راه را نشان داد!
فرمانده حرکت کرد. همه به دنبالش راه افتادند. آنقدر محکم و با صلابت میدوید که گویی روز روشن است و جاده هموار. طولی نکشید که گردان از میدان مینها گذشت، بدون اینکه حتی یک نفر جراحتی بردارد.
منبع: فاطمه زهرا، عباس عزیزی، انتشارات صلاة، ص 364ـ 366، به نقل از چشمه در بستر، مسعود پور سید آقایی، انتشارت حضور.
بسم الله

شهید محمدحسین فهمیده در سال 1346 در قم متولد شد و در محیطی مذهبی و خانوادهای متدین پرورش یافت. در آستانه انقلاب به واسطه حوادث آن دوران، روح وی نیز مانند میلیونها جوان و نوجوان دیگر كشور، دچار تحولات عظیمی شد و شیفته حضرت امام گردید. شهید فهمیده نوجوانی شجاع، فعال، كوشا و خوش برخورد بود و به مطالعه علاقه زیادی داشت. با وجود آنكه به سن تكلیف نرسیده بود، نماز میخواند و همچنین برای والدین خود احترام خاصی قائل بود.
شهید فهمیده دوازده ساله بود كه حوادث كردستان پس از انقلاب اتفاق افتاد. او كه عاشق امام و انقلاب بود خود را به كردستان رساند، اما به دلیل سن و سال كمش او را بازگرداندند.
با شروع جنگ تحمیلی، در همان روزهای نخست، تصمیم میگیرد به جبهه برود و با سختی فراوان عازم خرمشهر میشود و با وجود سن و سال كم به فرماندهان ثابت میكند كه لیاقت و شهامت حضور در جبهه را دارد. او در همان مدت كوتاه رشادتهای فراوانی از خود نشان داد.
شهید فهمیده در اتفاق دوست شهیدش محمدرضا شمس كه در یك سنگر قرار داشتند، در هجوم عراقیها، محاصره میشوند. محمدرضا شمس، زخمی میشود و حسین با سختی و زحمت زیاد او را به پشت خط میرساند و به جایگاه قبلی خود برگشته و مشاهده میكند كه 5 تانك عراقی به طرف رزمندگان اسلام هجوم آورده و در صدد محاصره و قتل عام آنانند. حسین، در حالیكه تعدادی نارنجك به كمر خود بسته بود به طرف تانكها حركت میكند . تیری به پای او میخورد اما در اراده پولادین او خللی وارد نمیكند و در همان حال موفق میشود كه خود را به تانك پیش رو رسانده و با استفاده از نارنجك آنرا منفجر كند. دشمن در این حال تصور میكند كه حملهای صورت گرفته و با سرعت تانكها را رها كرده و فرار میكند؛ در نتیجه، حلقه محاصره شكسته میشود و پس از مدتی نیروهای كمكی نیز میرسند و آن قسمت را از وجود متجاوزین پاكسازی میكنند.
روز شهادت این شهید بزرگوار به علت رشادت و شهامت وصف ناپذیر این نوجوان رشید، روز بسیج دانشآموزی نامگذاری شده است.
رهبر معظم انقلاب اسلامی، شهید فهمیده را یك نوجوان نمونه، استثنایى و پرورشیافته در آب و هواى تحول یك ملت توصیف كردند.
آنچه در پی میآید بخشهایی از بیانات معظم له درباره این شهید گرانقدر است:
- مواردى است كه شخصیتهاى حقیقى، به نماد و به حقایق اسطورهگون تبدیل مىشوند... و از جملهى زیباترین آنها، شهادت این نوجوان بسیجى است.
- او سیزده ساله بود؛ اما با رشد، با شعور، با اراده و مصمم، كشور خود را شناخت، امام خود را شناخت، دشمن خود را شناخت، اهمیت وجود و فعالیت خود را هم شناخت و رفت این سرمایه را تقدیم عزت كشور و آیندهى انقلاب و منافع و مصالح مردم كرد.
- جسم او (شهید فهمیده) رفت؛ اما روحش زنده ماند، یادش ابدى شد و خاطرهاش به صورت اسطوره درآمد. این الگوست.
- او واقعا یك نوجوان نمونه، استثنایى و پرورشیافته در آب و هواى تحول یك ملت و البته با استعداد لازم بود.
به نام خالق یکتای بی همتا
سلام برمهدی فاطمه عج
سپهررادوست داشتم.اویک بسیجی به تمام معنابود درسخن درفکرودرعمل وآنقدربزرگ بودکه حتی یک لحظه دراین دنیا جانگیرد.گوارایش باد میهمانی برخوان گسترده شهداو سیدالشهداء(ع) باوجودي که زيادباايشون آشنانبودم اما يه بارتوفيق شدازنزديك دريك مراسم يادمان شهدا ببينمشون وبراي هميشه يادشون درخاطرم زنده بمونه براي همين در سالگرد آسمونی شدنش شعري به يادهمون روزديدارنوشتم که تقدیم حضورتون می کنم.
تقدیم به شاعرسفرکرده مان زنده یادابوالفضل سپهر
توئی که نشناختمت!
یه روز ازاون روزهای خوب خدا
وقتی بسیجی های دانشگاهمون
توی یاددواره ی شهدا،جمع شده بودند دورهم باصفا
یه مرد آسمونی،یه زائرکربلا،اومدبه جمع بچه های باصفا
اومدبرامون بگه ازاون روزای خوب و قشنگ جبهه ها
اون روزایی که عاشقان نینوا،باذکریاحسینشون
دلهاشونو می بردندتا اوج حریم کبریا
اون روزسپهراومدکه ازخدابگه
ازشهدا ء ویارای یه رنگ جبهه هابگه
اومدبگه که عاشقان کربلا،یه روز توسنگرای عشق
درس محبت می دادند
اومدبگه اگه یه روز رفتی به جبهه های نور
مسافروادی کربلاشدی،سری به سنگرابزن!
به یادجمع شهداء ورفقای باوفا
روسجده گاه خاکی شون،نمازعاشقی بخوان!
سپهراومد به مابگه،این روزاتوخیابونا،دیگه مثل اون قدیما
دیگه مثل دوران جنگ،بوی رفاقت نمی یاد
دیگه توآسمون ِ شهرامون،عطرشهادت نمی یاد.
هرچی که هست یه مشت خاطرات ِ جنگ توقلبمون سنگین وسنگین ترشده.
سپهر اومد باشعرهای آبی خود،دلهاروآسمونی کرد
باذکر خاطرات ِ خود،چشمامونو بارونی کرد
حیف که اون روز وقتی اومد ماخوب نشناختیمش
بابای خوب جبهه رو،توقصه هاگذاشتیمش!(1)
این شعروگفتم که بگم واسه همه بسیجی ها:
اگه سپهر جبهه جنگ نرفته بود
اگه یه روز اسلحه دست نگرفته بود
اما دل ِ زخمی ِ او،میدون ِ مینها شده بود
اون قلم ِ سبز سپهر،عاشق و شیداشده بود.
اومد که ازمولابگه،چه زودکربلائی شد
وقتي حديث ِ يارروخوند ،آلاله خدائي شد.
پی نوشت:
(1)اشاره به شعر اتل متل یه بابا ازدفترآبی سپهر
*باخیلی از شهدا،دوست بود.یارغار مهدی باکری بود.دقایق آخرکنار مهدی بود.هنوزمهدی رمقی داشت که سرش راگذاشته بودروی زانوی احمد.اما حاج احمد وحاج حسین یک جور دیگربودند.عقداخوت خوانده بودند.توی مکه روبروی خانه خدا هم دوباره محکمش کرده بودند.اما...
حاج حسین گذاشته بود رفته بود آن طرف.آن سوی آسمان.حاج احمد وقتی دلش می گرفت می آمد سراغ رفیق قدیمی اش به گلستان شهدا-بهتربگویم به قطعه کربلای 5-علاقه ویژه ای داشت.می گفت:یکی ازدرهای بهشت ازهمین جابازمی شود.همین آخری هابود که یکی ازرفقایش،دیده بودش توی گلستان.سرمزار شهید خرازی.بهش گفته بود:این جارا می بینی؟!جای خوبی است!خدا قسمت کنه.رفیقش هم خندیده بودوگفته بود:شماشهید بشوید،ماتوی همین یه ذره جا ازخجالتتون درمی آییم.وحاج احمدگفته بود:قول دادی!
*اوکه فقط ازخداشهادت می خواست:چیزی که به قول خودش آن را درزمانی می خواهد که ازهرچیزی خبری هست الاشهادت.دلباخته شهیدان بود.این هم یک سند برای ادعای ما:
"سلام برشهیدان راه خدا،سلام بردلیرمردان وشیران روزوزاهدان شب.سلام برشهدای خطه شجاعان،مردان ایثار، مجاهدان راه خدا ویادگاران دفاع مقدس،سلام برهمرزمان،یاوران امام (ره)،شهیدان حمید ومهدی باکری.سلام برشما رزمندگان که یکایک ایستاده اید پشت برپشت هم، گوش به فرمان سید علی،پاجای پای حمید ومهدی،روبه کربلا،به قدس،با آرزوی دیدارمولایمان.
درآستانه زادروز میلاد منجی عالم بشریت باشماعهد می بندم که ازایستادگی ودلدادگی شمابرخودببالم وپاسدار ارزشهای والایتان باشم.
فرمانده نیروی زمینی سپاه
احمدکاظمی-84/6/27
مناجاتی اززبان سردارشهید احمدکاظمی
سروده احمدرضا عبادی ازقم
مفرست این گدارا به دری مگرشهادت
مخراین متاع جان رابه زری مگرشهادت
به چهار سمت وسوی حرمت هزارسوگند
که به هیچ سمت وسویم مبری مگرشهادت
بنوازطفل جان را،ببرش به مکتب عشق
که درآن نباشدعلم وهنری مگرشهادت
زده ام به عمق دریای غریب زندگانی
نگرفته چشم دل را گهری مگرشهادت
"خبرشهادتم رابرسان درآن زمانی
که پراست عالم ازهرخبری مگرشهادت"
*مقام معظم رهبری وفرمانده کل قوا درپیام خودبمناسبت شهادت سردار سرلشکر پاسدار احمد کاظمی فرمودند:
"درتدبیر وقدرت فرماندهی اودر طول جنگ هشت ساله کارهای بزرگی انجام داده واوبارهاتا مرزشهادت پیش رفته بود،آرزوی جان باختن درراه خدا دردل اوشعله می کشید واوبااین شوق وتمنا درکارهای بزرگ پیشقدم می گشت.اکنون اوبه آرزوی خودرسیده وخدارادرحین انجام دادن خدمت ملاقات کرده است.
یادش گرامی ونامش مستدام باد.
بسم الله
تقدیم به همه فرزندان شهیدی که اینروزها بعضی ادمها حتی بچه مذهبی ها، ارزش دلاورمردیهای پدرانشان را در طی 8سال دفاع مقدس زیر سئوال می برند! و به همه دلاورمردان و رزم آفرینان شجاع و بسیجیان همیشه درصحنه
صلابت یک مرد
دیشب دوباره خواب تورا دیدم، سروی بلند قصد شهادت داشت
مردی که کل وسعت پیشانی اش، از زخمه های عشق جراحت داشت
آن روزها چه خوب به یادم هست، آن لحظه هاکه اوج تورا می خواست
چشمان من پرازمه و باران بود، دل کودکانه ازتو شکایت داشت
مادر که بیست سال جوان تربود،باچادر سپید پرازیاسش
قرآن به دست داشت و می دانست...اما صبوربود و صلابت داشت
گفتی بخند،گریه نکن،باشد؟! من نیستم مراقب مادرباش
آه این وداع کهنه پدرانگار،ازماجرای تازه حکایت داشت
پوتین به روی جاده قسم می خورد، این راه رادوباره نمی آیم
یک فصل داستان پدراین شد"مرغ هوا زدانه کراهت داشت"
دیشب دوباره خواب تورادیدم،سروی بلند قصد شهادت داشت
مردی که کل وسعت پیشانی اش،اززخمه های عشق جراحتداشت
اردیبهشت بودکه همرزمت،ازجبهه های جنگ خبر آورد
اوگفت ازبهشت به جاماندن،فرمود هرکه رفت لیاقت داشت
گفتی بخند،گریه نکن...باشد؟دیگر به هیچ وجه نمی گریم
زیرا که شانه های توبامن هست، آن شانه ای که بارامانت داشت
کم کم زمان گذشت و من هرروز، آماده می شدم که توبرگردی
ازغرب یاجنوب نمی دانم،آنجا که سالها دل اقامت داشت
بعدازپدرسیاه نپوشیدم،دنیا،عجوز زشت! پدر زنده است
تدفین برای توست که می میری، این قصه تاهمیشه حقیقت داشت
امشب!پدرحکایت من بشنو،آواز من ادامه آن مرد است
مردی که زندگانی سرسبزش، یک خط سرخ تابه قیامت داشت
اللهم عجل لولیک الفرج